امروز تولد یکی از بچه ها بود , توی این شرایط می دونستم کسی پیشش نمیره.دلم نیومد اینجوری غریب تولدش رو توو تنهایی بگذرونه ... یه کیک کوچولو درست کردم و با حامد قرار شد بریم جلوی در خونه اش بدیم و برگرد
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
جوون تر که بودم همیشه تصورم از سبک زندگیِ ایده آل , زندگی پیر کوری و ماری بود ...یه زندگیِ صرفا در خدمت تحصیل .... !اصلا توو تصوراتم همیشه عاشق این بودم که همش همسرم پشت میزش درس بخونه و من براش چایی
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
صادقانه بخواهم بنویسم خیلی چیزا میخواستم که در این مرحله از زندگی دارمشان.چیزهای دوست داشتنیِ زیادی اینجا هست.زندگی در یک شهرِ بارانی و پر درخت با یک آسمانِ همیشه خاکستری!شاید این برای دیگران ملال انگ
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
یادم افتاد که روزای اول که اومدم اینجا بهمون گفته بودن که توی همه دانشگاههای این کشور یه وکیل هست که جوابگوی تمام سوالات بچه هاست به طور رایگان.منم یه پرس و جو کردم و فهمیدم که بله توی محلِ تحصیل منم
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
" او " آخرین نفریه که به اکیپ دوستای دورهمی ما پیوسته ...اینکه واسه ارشد اینجاست و فاند هم نداره خودش یه عالمه مشکل اقتصادی براش آورده.اینکه زبان این مردم رو هم درست نمیدونه, احتمال کار پیدا کردنش رو
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
گاه نگاهم از پسِ شیشه ی پنجره به صورتم می افتد و گاه میرود کمی دورتر , به خیابانِ غرق در باران ...به زنی خیس در پیاده رو با دو سگ بزرگ در دستانش.لای انگشتانم را با سیگاری پُر میکنم تا مرا از آنچه که
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور